
رفتی از برم ای نازک خاطرِ دیر باور
رفتی و در طوفان حوادث نیست مرا دگر یاور
رفتی و از طوفان غمت بادبان قایق دلم شکست
رفتی و یادگاری از تو نمانده جز دوستت ندارمِ آخر

چند گاهی است غباری بر روزهای تکراری ام نشسته. هر بار قلمی به دست می گیرم تا نقش خاطره ای بر کاغذی نشانم واژه ها همگی هجوم می آورند و آنگاه که می خواهم از میانشان چندی برگزینم، به ناگاه همگی می گریزند و محو می شوند. محو می شوند و من می مانم. من می مانم و خاطری خالی از واژه ها که نقش خاطراتم را می سازند. روزهای تکراری ام تکراری تر می شوند و غبار بر چهره آنان می نشیند، چونانکه گویی هرگز در صحنه روزگار نزیسته اند.
راستی تازه فهمیده ام که زندگی چیزی جز همین بازی واژه ها نیست. هجوم و گریزشان. به دنبال واژه های دیروزی تر می دوی تا بفهمی شان و آنها در گریزند و تو غافل از هجوم آنچه امروزست. و بدین سان دیروز از تو می گریزد و تو از امروز و چشم که باز می کنی دیر شده است برای فهمیدن.
دیروز واژه ها هر دو، دو بودند و امروز یکی دو و دیگری سه. و من اما هنوز هیچ کدام را نفمیده ام...