تبلیغات
....چکاوک وبلاگی برای تو






 









زندگی خاکستریم . . . . :[برگی از دفتر من , ]

ای بابا مژگان خانم چه راحت میگی برم و همه چیز را فراموش كنم . اما مطمئنم خود شما هرجا كجا بری هركاری كنی یاد و خاطره اون با شما هست و هیچگاه فراموشش نخواهید كرد .

من هركجا بروم به یاد اون هستم و مخصوصا جاهایی كه با اون رفتم بیشتر خاطراتش را برایم یادآوری میكند .

دیشب خوابش را دیدم . در خواب دیدم كه منتظرش بودم تا بیاید . وقتی اومد مثل همیشه از نوع راه رفتنش از دور سریع شناختمش و به سمتش حركت كردم . كلی خوشحال بودم و از اینكه میدیدمش در پوست خودم نمی گنجیدم . بعد از احوال پرسی كمی با هم گشتی در شهر زدیم و اون كمی برام از كارهاش و خانه تعریف كرد . دیگه نزدیك این بود كه بریم خونه و من یك لحظه چشمم به یك نانوایی افتاد و گفتم : مریم بیا چندتا نان بگیریم با خودت ببری خونه شاید مامانت نان بخواد . گفت : آره اتفاقا ظهر می گفت می خواست بره نان بگیره . خلاصه رفتیم و ۵ تا تافتون خریدیم . مثل همیشه تا آخرین لحظه تا درب خانه رسوندمش و بغض عجیبی در گلویم حس میكردم . همیشه در آن لحظه برای اینكه نارحتش نكنم خودم را نگه میداشتم اما گاهی اشكی در گوشه چشمانم حلقه میزد .

تو همین لحظه بودم كه داشت بای بای میكرد یكدفعه زنگ موبایلم صدا كرد متوجه شدم صبح شده و باید برم سر كار ، وقتی بلند شدم یك لحظه دستم رو بروی بالشتم وقتی كشیدم متوجه خیسی اشكهایم شدم . آره بالشتم از اشكهایم در خواب خیس شده بود . آهی كشیدم و آماده شدم برای رفتن به سر كار . . . .

من هیچگاه مهربونیاش ، عشقش ، معرفتش ، دوست داشتنش ، قلب نازنینش و خاطراتش را فراموش نخواهم كرد .

هیچگاه هیچ كس برایم مریم نشد و نخواهد شد . شاید اون مرا فراموش كرده باشه شاید حتی ذره ای از من در ذهنش هم نگه نداشته باشه اما من همه وجود اون را در ذهنم زنده نگه داشته ام .

ای كاش بود تا مانند پروانه ای به دورش میگشتم و مانند شمعی برایش میسوختم .

ای كاش ملاك و معیارش برای ماندن چیزهای دیگر بود .

ای كاش ، ای كاش و ای كاش ها . . . . . . . .

گرچه با رفتنش به خاكستری بیش تبدیل نشدم اما همیشه وقتی به مكانهایی كه با او رفتم میروم بوی او را در آنجا در خاطراتم حس میكنم .

دنیای ما خیلی كوچكتر از تصور ما آدمهاست . همیشه برایش آرزوی خوشبختی میكنم و می دانم روزی میبینیمش . البته شاید آنروز او در كنار همسر عزیزش در حال قدم زدن باشد و وقتی از كنارشان میگذرم مرا نشناسد اما وقتی لبخند او را ببینیم وقتی میبینم دست همسرش را گرفته است و خوشبخت است برایم یك دنیا ارزشمنداست . اما آنروز من جز یك مرد تنها چیزی بیشتر نخواهم بود .

او همیشه در ذهنش تصور میكرد كه من او را میگذارم و میروم اما این چنین نشد و بر خلاف تصوراتش همیشه دوست داشتم عشق و علاقه و وفا داریم را به او اثبات كنم .

من خیلی تلاشها كردم اما خوب دست جفا پیشه روزگار اون را از من گرفت .

مریم نازینم هرجا هستی سلامت باشی و لب هایت خندان و فقط می توانم بگویم :

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت!!!!

نوشته شده در سه شنبه 29 آبان 1386 و 03:11 ق.ظ توسط کوشکولو

ویرایش شده در - و -