تبلیغات
:: موضوعات وبلاگ ::
------------------------
◊ تماس با من
|
توی دفتر عشقم یه ورق بیشتر نمونده كه هنوز پاك و سفیده یه ورق یعنی یه فرصت فرصتی برای چشام واسه قلب شكستم تا تو برگردی دوباره اون سفیدی باقی میمونه ... م.س.تنها |
نویســــندگان :
◊ کوشکولو
(200)
موضــــــوعات :
◊ رسم عاشقی (62)
◊ برگی از دفتر من (77)
◊ رازهای عشق (3)
◊ داستان های چکاوکی (18)
◊ اشعار دوستان (28)
◊ از دفتر عشق (8)
◊ لاو ایز (2)
◊ درد و دل هایم (2)
آرشـیـــــــــــو :
◊
تیر 1387 (1)
◊
خرداد 1387 (2)
◊
اردیبهشت 1387 (1)
◊
فروردین 1387 (1)
◊
بهمن 1386 (1)
◊
دی 1386 (1)
◊
آذر 1386 (1)
◊
آبان 1386 (3)
◊
مهر 1386 (1)
◊
شهریور 1386 (2)
◊
مرداد 1386 (2)
◊
تیر 1386 (4)
◊
خرداد 1386 (3)
◊
اردیبهشت 1386 (2)
◊
فروردین 1386 (2)
◊
اسفند 1385 (6)
◊
بهمن 1385 (4)
◊
دی 1385 (6)
◊
آذر 1385 (3)
◊
آبان 1385 (5)
لینكســــــــتان :
◊
گروه طراحان XCMS
◊
به رنگ من
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : سه شنبه 12 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
دو خط مواری ..... :[داستان های چکاوکی , ]

همیشه یادمه یه داستانی بود برام میگفت به نام قطار ، جایی كه انرژی بده فقط نا امیدم میكرد . خلاصه دیشب بود كه یاد این داستان افتادم :
دو خط موازی زائیده شدند .
پسركی در كلاس درس، آنها را روی كاغذ كشید
دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یك نگاه قلبشان تپید .
و مهر یكدیگر را در سینه جای دادند .
خط اولی گفت :
ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت میتونیم خانه ای داشته باشیم در یك صفحه دنج كاغذ .
من روزها كار میكنم ، میرم خط كنار یك جاده دور افتاده و متروك شوم ، یا خط كنار یك نردبام .
خط دومی گفت :
من هم میتونم خط كنار یك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، یا خط كنار یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خلوت .
خط اولی گفت :
چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت !!!
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند . L
و بچه ها تكرار كردند :
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
دو خط موازی لرزیدند .
به هم دیگر نگاه كردند .
و خط دومی زد زیر گریه
خط اولی گفت نه این امكان ندارد حتما یك راهی پیدا میشه .
خط دومی گفت شنیدی كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ راهی وجود ندارد، ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه
خط اولی گفت : نباید ناامید شد .
ما از صفحه خارج میشیم و دنیا را زیر پا میذاریم . بالاخره كسی پیدا میشود كه مشكل ما را حل كند.
خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بیرون خزیدند از زیر كلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از كوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات كردند .
ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میكنید .
فیزیكدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان كنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیك وجود نداشت .
پزشك گفت : از من كاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل تركیب هستید . اگر قرار باشد با یكدیگر تركیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا كن فیكون می شود سیارات از مدار خارج میشوند كرات با هم تصادم می كنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یك قانون بزرگ را نقض كرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به كودكی رسیدند كودك فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسید
نه در دنیای واقعیات!!!
آن را در دنیای دیگری جستجو كنید!
دو خط موازی او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا یك چیز داشت در وجودشان شكل می گرفت .
« آنها كم كم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این كه به هم برسیم .
خط دومی گفت : من هم همینطور فكر میكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
یك روز به یك دشت رسیدند . یك نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میكرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا كنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه كاغذ بیرون می آمدیم
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد !
و آنها دو ریل قطاری شدند كه از دشتی می گذشت و آنجا كه، خورشید سرخ آرام آرام، پایین می رفت، سر دو خط موازی،
عاشقانه
به هم می رسید!
و اون قطعه که خیلی به حال و روز الان ما میخوره:
نه من می مانم نه اندوه و نه هیچ یك از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یك روز قسم و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت غصه هم خواهد رفت
آن چنانی كه فقط خاطره ای خواهد ماند .
لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست ، تو اگر لبخند زنی آن هم به تو لبخند می زند
و اگر بغض كنی ... وای از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد
نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند 1385 و 09:03 ق.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در - و -
خدا را شكر ..... :[رسم عاشقی , ]

همیشه آخر سال که میشه از طرف اداره به غیر از پاداش یک مقداری میوه و مواد غذایی به پرسنل می دادند . روز شنبه قرار بود برم بگیرم و پدرم را هم تا جایی برسانم . آنروز پدرم کمی قلبش احساس سنگینی میکرد .
اتفاقی که از صبح دلم شور میزد افتاد . جعبه سیب دستم بود که یهو دیدم پدر به زمین افتاد . نفس نمیکشید . خدایا اااااااااا
داد زدم کمک . تو شرکت زنگ زدن اورژانس . پدرم دچار حمله قلبی شده بود . ناراحتی قلبی داشت اما هیچ وقت اینطور نمیشد . وای خدایا من شوک بهم وارد شده بود و پدر تو آغوش من بود . هیچ کس هیچ کاری بلد نبود بکنه . بهتره دیگه یادش نیفتم چون حالم بد میشه . اونروز از صبح تا عصری بیمارستان بودم ، عین دیوانه ها اینور اونور بیمارستان میرفتم
دكترا خیلی كمك كردند ، مادرم سریع با آژانس اومده بود و منرا با اون حال دید . خدایا ازت ممنونم . خدا جون حالا میفهمم كه خیلی دوستم داری . ازت ممنونم پدرم را بهم برگردوندی . اشك تو چشمام جمع شده بود . داشتم میمردم از ناراحتی
پدرم حالش رو به بهبودی رفت و همان روز مرخص شد و باعث شد من درسهای بزرگی بگیرم .
باعث شد من آگاه بشم كه پدر و مادر چه گوهرهای گرانبهایی هستند در كنارم كه من این روزها از آنها كمی غافل هستم .
آخه بعد از اون شكست روحیم من مدتها از پدر و مادرم دور بودم . دیگه حال خودم را نداشتم . خیلی تلاشهایم از بین رفت . فقط به خاطر خودخواهی یك بنده خدایی .
مردشور این تهران رو ببرند . حالم از شهر تهران بهم میخوره . هیچی نداره فقط دود . خدا رو شكر كه ما منزلمان از این فضای لعنتی دور است . باید قدر خونه و هوای آنجا را بدانم واقعا بهشت هست .
وقتی یاد اونروز می افتم كه عین مرغ سر كنده بال بال میزدم حالا میفهمم كه ۱ تار موی پدر و مادرم را به هیچ چیز و هیچ كسی در دنیا عوض نخواهم كرد و باید قدرشان را بدانیم . ای جوانها غرور تسخیرتان نكند . به خدا خدمت برای آنها بالاترین ارزشها را دارد . من تا عمر دارم خدمتگذارشان هستم . بوسه به پای مادرتان و پیشانی پدرتان بزنید .
مبهوت عشق نشوید كه هیچی جزء باطل بودن نیست . بهترین عشق دنیا را هم داشته باشید در اوج نامردی برای خودش شما را ترك خواهد كرد . باور كنید دوست داشتن باقی میماند اما عشق لحظه ای فقط شما را میشكند .
فقط عشق پدر و مادرتان هست كه همیشه باقی خواهد ماند . خداوند سایه این دو گوهر را از سر ما كم نكند .
در تمام لحظه هایم هیچ کس غربت تنهائیم را حس نکرد آسمانم غم گرفت هیچ کس برکه طوفانیم را حس نکرد آنکه سامان غزلهایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد.
اما یاد گرفتم : به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت برای اون گدایی نکن !
چون آخر عشق اینه : یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد .این دختره یه دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش !
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1385 و 09:03 ق.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در دوشنبه 28 اسفند 1385 و 09:03 ق.ظ
مطالب قبلـــــــی ...
◊ این است مادر . . ....-
◊ همیشه کسانى که . . ....-
◊ این انتخاب خودمان است . . ....-
◊ چطوری یه وبلاگ ایجاد كنید - طنز...-
◊ عمیق ترین درد . . ....-
◊ پایان . . . . . . . . ...-
◊ فراموش نکردم . . . ...-
◊ چرا چرا ؟؟؟؟؟؟...-
◊ زندگی خاکستریم . . . ....-
◊ وقتی بارون میزنه . . . . ....-
◊ خاتون عشق . . . . ....-
◊ همان بهتر که رفت...-
◊ یه دنیا گل واسه تنها خواهرم . . . ....-
◊ راز از من ..........-
◊ دو قضیه ............-