تبلیغات
:: موضوعات وبلاگ ::
------------------------
◊ تماس با من
|
توی دفتر عشقم یه ورق بیشتر نمونده كه هنوز پاك و سفیده یه ورق یعنی یه فرصت فرصتی برای چشام واسه قلب شكستم تا تو برگردی دوباره اون سفیدی باقی میمونه ... م.س.تنها |
نویســــندگان :
◊ کوشکولو
(200)
موضــــــوعات :
◊ رسم عاشقی (62)
◊ برگی از دفتر من (77)
◊ رازهای عشق (3)
◊ داستان های چکاوکی (18)
◊ اشعار دوستان (28)
◊ از دفتر عشق (8)
◊ لاو ایز (2)
◊ درد و دل هایم (2)
آرشـیـــــــــــو :
◊
تیر 1387 (1)
◊
خرداد 1387 (2)
◊
اردیبهشت 1387 (1)
◊
فروردین 1387 (1)
◊
بهمن 1386 (1)
◊
دی 1386 (1)
◊
آذر 1386 (1)
◊
آبان 1386 (3)
◊
مهر 1386 (1)
◊
شهریور 1386 (2)
◊
مرداد 1386 (2)
◊
تیر 1386 (4)
◊
خرداد 1386 (3)
◊
اردیبهشت 1386 (2)
◊
فروردین 1386 (2)
◊
اسفند 1385 (6)
◊
بهمن 1385 (4)
◊
دی 1385 (6)
◊
آذر 1385 (3)
◊
آبان 1385 (5)
لینكســــــــتان :
◊
گروه طراحان XCMS
◊
به رنگ من
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : پنجشنبه 19 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
دو قضیه ......... :[درد و دل هایم , ]
.jpg)
امروز پنجشنبه بود . دلم گرفته بود . البته گرچه همیشه دل من گرفته است اما امروز گفتم بیام باز با وبلاگم یه درد و دلی كنم .
خوب بالاخره دیروز ماشینم را فروختم و باهاش خداحافظی كردم . من عاشق آن ماشینم بودم . گرچه سر ماشین خیلی سركوفت ها از بعضی ها شنیدم اما من باهاش یك دنیا خاطره دارم و هیچ وقت فراموشش نمیكنم . باور كنید دیروز كه تو پاركینگ اونجا تحویلش دادم نگاهش كردم اشك تو چشمانم حلقه زد . یك لحظه یاد خاطراتم با مریم و اون ماشین افتادم ...... بگذریم
چند روز پیش دو تا اتفاق جالب برایم افتاد كه واقعا برای خودم و ساده بودنم و ساده و بی ریا بودنم متاسفم . ای كاش من هم مانند گرگی گرسنه در پوستینی چون بره بودم شاید بیشتر منرا می شناختن .
عصر بود و خسته سوار ماشین سمند تاكسی شدم كه برم منزل كه من عقب نشستم و جلو پیرمردی نشسته بود . پیرمرد داشت با راننده كه مرد بسیار خوش تیپ و ادكلن زده ای بود و خیلی با كلاس به نظر میرسید بر سر قیمت صحبت میكرد . ناخواسته دیدم كه آن جوان راننده داره با پیرمرد درد و دل میكنه . كمی كه دقت كردم دیدم ایشان فوق لیسانس دارن و با این وصف از بیكاری راننده تاكسی شده است و زبان انگلیسی را هم فول صحبت میكند . باشگاه ورزشی هم داشته است كه گویا اماكن گیر داده و متحمل خساراتی شده بود . خلاصه از حرفها كه بگذریم با پیرمرد گرم گرفت وقتی دقت كردم دیدم مردی كه اینقدر در ظاهر مودب و با وقا به نظر میرسد در كلماتش چه اصطلاحات زشتی بكار میبرد . كمی كه گذشت چنان حرف های ركیك و زشتی میزد كه من خجالت كشیدم . قبلا هم به چنین افرادی برخورد كرده بودم . واقعا كسی كه چنین تحصیل كرده است برایم تعجب انگیزه با این فرهنگ ، اینگونه صحبت كند . بعد هم یك سیگاری روشن كرد و چنان دود میكشید كه انگار چندین ساله سیگار نكشیده است .
واقعا برایم جالبه كه چه افرادی با آن همه ادعای تحصیلات در ظاهر مردم نقش ایفا میكنند اما در باطن شخصیت چی هست خدا داند ! بعد پیش خودم گفتم نگاه كن حالا این پسر می خواهد برود خواستگاری چه دختری؟ و اونجا همه ظاهرش را میبینند و فقط این میماند كه آقا سمند دارد و تحصیلاتش فوق لیسانس هست . كه چی؟ كه پز مدرك را به همه فامیل دهند . متاسفم برای خانواده های زودنگر و ظاهربین و پول پرست !
موضوع دومی كه برخورد كردم چند روز پیش یكی از دوستانم برای امتحانی میان ترم برای كارشناسی ارشد در یكی از درسهای شبكه نیاز به كمك داشت . پدرش از من خواست كه با پسرش تدریس خصوصی كنم . منهم مدتهاست كه دیگه تدریس نمیكنم اما چون به پدرش ارادت خاصی دارم قبول كردم كه آن دو سه جلسه فشرده با پسرش كار كنم .
در جلسه دوم بودیم كه من در حال آموزش بودم پدرش ساعات آخر با یك سبد میوه وارد اتاق شد و شروع به پذیرایی از من و آقا پسرش كرد . در حین خوردن میوه حرف از ازدواج شد كه آقا میلاد چرا ازدواج نكردی من هم چیز خاصی نگفتم .
خلاصه هم اینكه حرف از ازدواج بود گفتم چرا برای علیرضا دست بالا نمی كتید؟ گفت : پس خبر نداری آقا میلاد اتفاقا دنبال یك دختر ماه میگردم براش . علیرضا هم كه قند تو دلش آب شده بود یه لبخندی زد كه بعد پدرش گفت : اتفاقا علیرضا تا حالا دو تا دختر را انتخاب كرده بود كه من گفتم باید دخترا رو ببینم پسرم و علیرضا با دختر خانم ها قرار گذاشت كه من رفتم ببینمشون . یعنی هر كدام از دخترها را خواستند تشریف بیارند تا پدر دوست من آنها را ببیند پسند میكند برای پسرشان یا نه ! جالبه نه؟ بعد هم بعد از كلی سوال از دختر خانم ها فهمیده است كه گل نیستند و در فرهنگ آقا پسرشان نمی خورند و بابای .
ای وای بر من . ای وای بر سادگی و خاكی بودنم . واقعا برای خودم .............
ای خدا خودت شاهد هستی . یادم می آید وقتی كلی خودم را آماده كرده بودم تا برم پیش پدرش و به قول این افراد از من سوال كنند .
واقعا متاسفم برای این چنین خانواده هایی كه قدر پسرهای سالم را نمی دانند. كه اهل هیچ چیز نیستند و خاكی همه چیز را باور میكنند . با نهایت عشق تلاش میكنند و چه صادقانه عمل میكنند .
همه چیز برای ما برعكس بود . یه چیز هم از من طلب دارشتن . هیچ عیبی نداره ، واقعا هیچ عیبی نداره ، چون آنقدر دست روزگار بلند است كه می دانم آن خانواده های مغرور و خودخواه كه برای ازدواج فقط دخترشان را گوهر می بینند گیر همچین پسرهایی روزی با این خانواده می افتند كه روزی هزار بار بهشون فخر بفروشه و خلاصه دست روزگار خیلی بازیها میكنه با آدم . یا علی
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد..
وسعت تنهاییم را حس نکرد...
در میان خنده های تلخ من...
گریه پنهانیم را حس نکرد...
در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پایانیم را حس نکرد...
نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد 1386 و 03:08 ق.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در - و -
ابلیس ....... :[برگی از دفتر من , ]

به شیطان گفتم : «لعنت بر شیطان» لبخند زد !. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز
نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد 1386 و 12:07 ب.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در - و -
مطالب قبلـــــــی ...
◊ این است مادر . . ....-
◊ همیشه کسانى که . . ....-
◊ این انتخاب خودمان است . . ....-
◊ چطوری یه وبلاگ ایجاد كنید - طنز...-
◊ عمیق ترین درد . . ....-
◊ پایان . . . . . . . . ...-
◊ فراموش نکردم . . . ...-
◊ چرا چرا ؟؟؟؟؟؟...-
◊ زندگی خاکستریم . . . ....-
◊ وقتی بارون میزنه . . . . ....-
◊ خاتون عشق . . . . ....-
◊ همان بهتر که رفت...-
◊ یه دنیا گل واسه تنها خواهرم . . . ....-
◊ راز از من ..........-
◊ دو قضیه ............-