تبلیغات
:: موضوعات وبلاگ ::
------------------------
◊ تماس با من
|
توی دفتر عشقم یه ورق بیشتر نمونده كه هنوز پاك و سفیده یه ورق یعنی یه فرصت فرصتی برای چشام واسه قلب شكستم تا تو برگردی دوباره اون سفیدی باقی میمونه ... م.س.تنها |
نویســــندگان :
◊ کوشکولو
(200)
موضــــــوعات :
◊ رسم عاشقی (62)
◊ برگی از دفتر من (77)
◊ رازهای عشق (3)
◊ داستان های چکاوکی (18)
◊ اشعار دوستان (28)
◊ از دفتر عشق (8)
◊ لاو ایز (2)
◊ درد و دل هایم (2)
آرشـیـــــــــــو :
◊
تیر 1387 (1)
◊
خرداد 1387 (2)
◊
اردیبهشت 1387 (1)
◊
فروردین 1387 (1)
◊
بهمن 1386 (1)
◊
دی 1386 (1)
◊
آذر 1386 (1)
◊
آبان 1386 (3)
◊
مهر 1386 (1)
◊
شهریور 1386 (2)
◊
مرداد 1386 (2)
◊
تیر 1386 (4)
◊
خرداد 1386 (3)
◊
اردیبهشت 1386 (2)
◊
فروردین 1386 (2)
◊
اسفند 1385 (6)
◊
بهمن 1385 (4)
◊
دی 1385 (6)
◊
آذر 1385 (3)
◊
آبان 1385 (5)
لینكســــــــتان :
◊
گروه طراحان XCMS
◊
به رنگ من
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : پنجشنبه 19 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
خدا را شكر ..... :[رسم عاشقی , ]

همیشه آخر سال که میشه از طرف اداره به غیر از پاداش یک مقداری میوه و مواد غذایی به پرسنل می دادند . روز شنبه قرار بود برم بگیرم و پدرم را هم تا جایی برسانم . آنروز پدرم کمی قلبش احساس سنگینی میکرد .
اتفاقی که از صبح دلم شور میزد افتاد . جعبه سیب دستم بود که یهو دیدم پدر به زمین افتاد . نفس نمیکشید . خدایا اااااااااا
داد زدم کمک . تو شرکت زنگ زدن اورژانس . پدرم دچار حمله قلبی شده بود . ناراحتی قلبی داشت اما هیچ وقت اینطور نمیشد . وای خدایا من شوک بهم وارد شده بود و پدر تو آغوش من بود . هیچ کس هیچ کاری بلد نبود بکنه . بهتره دیگه یادش نیفتم چون حالم بد میشه . اونروز از صبح تا عصری بیمارستان بودم ، عین دیوانه ها اینور اونور بیمارستان میرفتم
دكترا خیلی كمك كردند ، مادرم سریع با آژانس اومده بود و منرا با اون حال دید . خدایا ازت ممنونم . خدا جون حالا میفهمم كه خیلی دوستم داری . ازت ممنونم پدرم را بهم برگردوندی . اشك تو چشمام جمع شده بود . داشتم میمردم از ناراحتی
پدرم حالش رو به بهبودی رفت و همان روز مرخص شد و باعث شد من درسهای بزرگی بگیرم .
باعث شد من آگاه بشم كه پدر و مادر چه گوهرهای گرانبهایی هستند در كنارم كه من این روزها از آنها كمی غافل هستم .
آخه بعد از اون شكست روحیم من مدتها از پدر و مادرم دور بودم . دیگه حال خودم را نداشتم . خیلی تلاشهایم از بین رفت . فقط به خاطر خودخواهی یك بنده خدایی .
مردشور این تهران رو ببرند . حالم از شهر تهران بهم میخوره . هیچی نداره فقط دود . خدا رو شكر كه ما منزلمان از این فضای لعنتی دور است . باید قدر خونه و هوای آنجا را بدانم واقعا بهشت هست .
وقتی یاد اونروز می افتم كه عین مرغ سر كنده بال بال میزدم حالا میفهمم كه ۱ تار موی پدر و مادرم را به هیچ چیز و هیچ كسی در دنیا عوض نخواهم كرد و باید قدرشان را بدانیم . ای جوانها غرور تسخیرتان نكند . به خدا خدمت برای آنها بالاترین ارزشها را دارد . من تا عمر دارم خدمتگذارشان هستم . بوسه به پای مادرتان و پیشانی پدرتان بزنید .
مبهوت عشق نشوید كه هیچی جزء باطل بودن نیست . بهترین عشق دنیا را هم داشته باشید در اوج نامردی برای خودش شما را ترك خواهد كرد . باور كنید دوست داشتن باقی میماند اما عشق لحظه ای فقط شما را میشكند .
فقط عشق پدر و مادرتان هست كه همیشه باقی خواهد ماند . خداوند سایه این دو گوهر را از سر ما كم نكند .
در تمام لحظه هایم هیچ کس غربت تنهائیم را حس نکرد آسمانم غم گرفت هیچ کس برکه طوفانیم را حس نکرد آنکه سامان غزلهایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد.
اما یاد گرفتم : به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت برای اون گدایی نکن !
چون آخر عشق اینه : یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد .این دختره یه دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش !
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1385 و 09:03 ق.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در دوشنبه 28 اسفند 1385 و 09:03 ق.ظ
به کدامین امید ...... :[رسم عاشقی , ]

جان در این میکده بیقدح بیروح بپوسید ولی...
سایه ساقی و مطرب و می ناب کجاست؟؟؟
دل در آتشکده غفلت و هجران و غم یار بسوخت...
سخن از دلبر و یار و دلدار کجاست؟؟؟
صورتم با ماتم و درد پیری چروکید ولی...
اثر اکسیر جوانی که وعده دادند کجاست؟؟؟
چشم من در انتظار صبح٬ یک دم نخوابید ولی...
لذّت احساس طلوع نور خورشید کجاست؟؟؟
مرا با حیله دروغین امّید فریب دادند ولی...
غیرت آن همه عیّار جوانمرد کجاست؟؟؟
می نابی که امروز بنوشم و فردا هوشیار شوم مطلوب نیست...
دلبری که دل را ببَرَد ٬ بیتاب و سرگردان کُند معشوق نیست...
و کُدام اکسیر است که بر صورت اُفتد و بر دل تأثیر کند؟!؟
و کُدامین خورشید٬ شب را برای همیشه تدفین کند؟!؟
و کُدامین امّید...؟!
و کُدامین امّید...؟!
و کُدامین امّید...؟!
نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند 1385 و 08:03 ق.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در - و -
مطالب قبلـــــــی ...
◊ این است مادر . . ....-
◊ همیشه کسانى که . . ....-
◊ این انتخاب خودمان است . . ....-
◊ چطوری یه وبلاگ ایجاد كنید - طنز...-
◊ عمیق ترین درد . . ....-
◊ پایان . . . . . . . . ...-
◊ فراموش نکردم . . . ...-
◊ چرا چرا ؟؟؟؟؟؟...-
◊ زندگی خاکستریم . . . ....-
◊ وقتی بارون میزنه . . . . ....-
◊ خاتون عشق . . . . ....-
◊ همان بهتر که رفت...-
◊ یه دنیا گل واسه تنها خواهرم . . . ....-
◊ راز از من ..........-
◊ دو قضیه ............-