تبلیغات
:: موضوعات وبلاگ ::
------------------------
◊ تماس با من
|
توی دفتر عشقم یه ورق بیشتر نمونده كه هنوز پاك و سفیده یه ورق یعنی یه فرصت فرصتی برای چشام واسه قلب شكستم تا تو برگردی دوباره اون سفیدی باقی میمونه ... م.س.تنها |
نویســــندگان :
◊ کوشکولو
(200)
موضــــــوعات :
◊ رسم عاشقی (62)
◊ برگی از دفتر من (77)
◊ رازهای عشق (3)
◊ داستان های چکاوکی (18)
◊ اشعار دوستان (28)
◊ از دفتر عشق (8)
◊ لاو ایز (2)
◊ درد و دل هایم (2)
آرشـیـــــــــــو :
◊
تیر 1387 (1)
◊
خرداد 1387 (2)
◊
اردیبهشت 1387 (1)
◊
فروردین 1387 (1)
◊
بهمن 1386 (1)
◊
دی 1386 (1)
◊
آذر 1386 (1)
◊
آبان 1386 (3)
◊
مهر 1386 (1)
◊
شهریور 1386 (2)
◊
مرداد 1386 (2)
◊
تیر 1386 (4)
◊
خرداد 1386 (3)
◊
اردیبهشت 1386 (2)
◊
فروردین 1386 (2)
◊
اسفند 1385 (6)
◊
بهمن 1385 (4)
◊
دی 1385 (6)
◊
آذر 1385 (3)
◊
آبان 1385 (5)
لینكســــــــتان :
◊
گروه طراحان XCMS
◊
به رنگ من
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : پنجشنبه 19 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
برگرد مریم ...... :[برگی از دفتر من , ]

دلم هواتو کرده نازنینم
تو عشقت اولین و آخرینم
می خوام برگردی و پیشم بمونی
واسم از عشق و عاشقی بخونی
دل و هوایی کردی و نگفتی که چی می شه
می دونم رفتی و پیشم نمی یای تا همیشه
تو که حرف دلت عشق و امید و آرزو بود
بدون که عشق عاشق از ندیدن کم نمیشه
شبام سرد و چه تاره دلم چه بی قراره
از اون روزی که رفتی دیگه آروم نداره
اگه عاشق بودیم با هم می موندیم
سرود زندگی با هم می خوندیم
ولی رفتی و پیش هم نموندیم
تموم نامه هامون و سوزوندیم
بازم دیر نشده برگرد به خونه
بذار حرمت عشقمون بمونه
می خوام با دستای قشنگ و نازت
بسازم خونمون و عاشقونه
دلم هواتو کرده نازنینم
تو عشقت اولین و آخرینم
می خوام برگردی و پیشم بمونی
واسم از عشق و عاشقی بخونی
بازم دیر نشده برگرد به خونه
بذار حرمت عشقمون بمونه
می خوام با دستای قشنگ و نازت
بسازم خونمون و عاشقونه
نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن 1385 و 06:02 ق.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در - و -
تولدت مبارك نازنینم..... :[برگی از دفتر من , ]

امروز روز تولدش هست
وای خدای من چه ساعات سختی را سپری میكنم
از روی ناراحتی حتی بهش تبریكم نگفتم از بس بی معرفت و نامردم
می دانید دیشب منزل برق رفته بود و من هم تنها بودم ، همه رفته بودن مهمانی و منهم تو اتاق خودم تو تاریكی نشسته بودم ، با اینكه چراغ اضطراری داریم اما روشن نكرده بودم و رفتم شمعی كه برام ساخته بود را روشن كرده بودم و نشسته بودم كنار شمع و به آب شدنش نگاه میكردم و به اینكه چقدر این دنیا بی معرفت هست .
عین همین شب ، سال پیش یادمه شب را نمی توانستم از خوشحالی كه فرداش میبینمش و تولدش را تبریك میگم و كادوی خودمو بهش میدم بخوابم . كلی روحیه ، كلی امید ، كلی شوق ، كلی آرزو و افكار موفقیت تو ذهنم میگذشت و حالا .....
وحالا در همان شب در ۱سال بعدش با افكاری نابود شده ، روحیه خراب ، دلی شكسته در افكارم لحظات قشنگ را مرور میكردم
كنار شمع نشسته بودمو یاد اونروزی كه پشت تلفن با بغض گفت : ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم افتادم
زمین زیر پام لرزید و یه صدا به گوشم رسید که گفت: دلم نیومد زنگ نزنم.دوست دارم منو ببخشی واسه همیشه.موفق باشی...
نه خدایا نه من دارم خواب می بینم نه...
3 روز بعد از بیمارستان مرخص شدم ولی خودم رو نشناختم. من شکسته بودم و داغون تر شده بودم.
از آینه می ترسیدم شده بودم مثل یه مرده دیگه ازون خنده ها و شوخی ها خبری نبود.فقط سکوت میکردم
10 روز بعد روی صندلی نشسته بودم و داشتم از شیشه هواپیما به بیرودن نگاه می کردم و اشک از گونه هام جاری بود و هق هق گریه هامو خودم میشنیدم.
داشتم میرفتم به اجبار شركت دبی ولی اینکه چه حالی داشتم معلوم نبود.چون بی رغبتی به خودم و زندگی تمام وجودمو گرفته بود.فقط می دونستم میخوام دور بشم از همه آداما. از همه کسایی که اسمشون آدم بود ولی باطنشون چیز دیگه ای بود به قول بابام "آدم بودن است و انسان شدن"
دیگه میخواستم تنها باشم تا همیشه میخواستم خودم باشم و خودم.... هواپیما Take Off زد و پرواز کرد.
لبخندی به تلخی زهر رو لبهام بود و یه حسی بهم میگفت به جمع بازنده ها خوش اومدی. ناگاه حواسم اومد به این...
روزگار اما وفا با ما نداشت ... طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ... بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس ... حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود ... در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود ... سهم من از عشق جز ماتم نبود
دیشب همه اینها را كنار همان شمعی كه خودش با دستهای قشنگش برام ساخته بود در ذهنم مرور میكردم و به آب شدن شمع نگاه میكردم و با خودم زمزمه كردم :
شاید روزی مرا بشناسد
عشق من بعد ازا ین هم آشیانت هرکس است ... باش با اون یاد تو ما را بس است
خدانگهدار.....
نوشته شده در چهارشنبه 27 دی 1385 و 09:01 ق.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در پنجشنبه 28 دی 1385 و 08:01 ق.ظ
مطالب قبلـــــــی ...
◊ این است مادر . . ....-
◊ همیشه کسانى که . . ....-
◊ این انتخاب خودمان است . . ....-
◊ چطوری یه وبلاگ ایجاد كنید - طنز...-
◊ عمیق ترین درد . . ....-
◊ پایان . . . . . . . . ...-
◊ فراموش نکردم . . . ...-
◊ چرا چرا ؟؟؟؟؟؟...-
◊ زندگی خاکستریم . . . ....-
◊ وقتی بارون میزنه . . . . ....-
◊ خاتون عشق . . . . ....-
◊ همان بهتر که رفت...-
◊ یه دنیا گل واسه تنها خواهرم . . . ....-
◊ راز از من ..........-
◊ دو قضیه ............-