تبلیغات
:: موضوعات وبلاگ ::
------------------------
◊ تماس با من
|
توی دفتر عشقم یه ورق بیشتر نمونده كه هنوز پاك و سفیده یه ورق یعنی یه فرصت فرصتی برای چشام واسه قلب شكستم تا تو برگردی دوباره اون سفیدی باقی میمونه ... م.س.تنها |
نویســــندگان :
◊ کوشکولو
(200)
موضــــــوعات :
◊ رسم عاشقی (62)
◊ برگی از دفتر من (77)
◊ رازهای عشق (3)
◊ داستان های چکاوکی (18)
◊ اشعار دوستان (28)
◊ از دفتر عشق (8)
◊ لاو ایز (2)
◊ درد و دل هایم (2)
آرشـیـــــــــــو :
◊
تیر 1387 (1)
◊
خرداد 1387 (2)
◊
اردیبهشت 1387 (1)
◊
فروردین 1387 (1)
◊
بهمن 1386 (1)
◊
دی 1386 (1)
◊
آذر 1386 (1)
◊
آبان 1386 (3)
◊
مهر 1386 (1)
◊
شهریور 1386 (2)
◊
مرداد 1386 (2)
◊
تیر 1386 (4)
◊
خرداد 1386 (3)
◊
اردیبهشت 1386 (2)
◊
فروردین 1386 (2)
◊
اسفند 1385 (6)
◊
بهمن 1385 (4)
◊
دی 1385 (6)
◊
آذر 1385 (3)
◊
آبان 1385 (5)
لینكســــــــتان :
◊
گروه طراحان XCMS
◊
به رنگ من
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : سه شنبه 12 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
به یاد او ..... :[از دفتر عشق , ]

خوب همش از خودم گفتم ، از كارها ، اتفاقات و مشكلات ، البته زندگی من سراسر طوفانی است وقتی اون بود این دریا آرام بود . همش از بی معرفتی هاش گفتم حالا بگذارید از خوبی هاش بگم .
می دانید تعداد بی معرفتی هاش را می توانم بشمارم اما خوبی هاش نه ! قابل شمارش نیست
برای همین هیچ وقت چیزی نمیگم .
اما نه بگذار بگم . تصور من از زندگی مانند دریاست . این دریا روزی طوفانی ، روزی آرام ، روزی ابری و روزی گرد آبهای بدی دارد و این شما هستی كه باید یاد بگیری چگونه در این دریا با قایق خودت پارو بزنی .
دختری از جنس بلور بود . لطیف و شكستنی . اگر می خواستید باهاش حرف بزنی باید خیلی مراقب بودی تا نشكنه ، اما گاهی می شكست . از من می شكست . خوب منم عیب دارم گل بی عیب خداست . همه انسانها عیب هایی دارند .
خیلی مهربان بود . با عطوفت و دلی پر از نور بود . گاهی خودش را در برابر مشكلات می باخت اما با اراده بود . من همیشه به اراده اون افتخار میكردم . خیلی خوبی ها در حق من كرد . خیلی كارها انجام داد .
یادمه یك روز می رفتم ببینمش . همان روز قبل از دیدنش من با ماشین تصادف كردم در ماشینم خراب شد . خلاصه اون روز من كلی ناراحت بودم . اما اون خیلی به من آرامش میداد . حتی اون روز من پول كم همراهم بود به من كمك كرد تا ماشین را درست كنم .
می دانید صبور بود و این صبرش همیشه من را شیفته خودش میكرد . گاهی در فضولی ها كم طاقتی میكرد اما اون از حس فضولیش بود اما تو كارها خیلی صبور بود . وقتی كاری را برایم انجام میداد دوست داشت اوج حس عشق و علاقه اش در چشمانش ببینم و حقیقت هم همین بود .
یادمه یك روز به من ماموریت داده بودند كه بروم شمال و احتمالا باید ۲سال اونجا می ماندم ، آنروزی كه فهمیده بود عین ابر بهاری اشك میریخت . هیچ وقت اشكهایش را یادم نمیرود . همیشه به خودش هم گفته بودم وقتی گریه میكرد قلب من درد میگرفت .
گاهی سر به سرش می گذاشتم شوخی میكردم می خندوندمش . اونم نامردی نمیكرد همش دماغ منرا میكشید . از بس این دماغ منرا كشیده بود دیگه قرمز میشد . خیلی دوست داشت با من یك كار مشترك انجام میداد اما من به خاطر كمبود وقت نمیرسیدم . همیشه فكر میكرد من تنهایی فكر میكنم اما باور كنید اینگونه نبود من خیلی كم میدیدمش و دوست داشتم وقتی میبینمش همش نگاهش كنم . همیشه میگفتم برای حرف وقت زیاده اما نبود . ای كاش الان بود و حرفهایم را میشنید . ای كاش بود و می ماند تا باهم چه كارهایی میكردیم .
چه روزهای قشنگی بود . طولانی ترین مسافت را اگر پیاده میرفتیم زمان را متوجه نمیشدیم . ای كاش بر میگشت و همان خیابان را با هم قدم میزدیم .
چیزی ندارم جزء اینكه یك جمله برایت بگویم :
مریم اگر روزی فهمیدی كه ۱۰۰ نفر دلشون برات تنگ شده بدون اولیش منم ، اگر باز هم روزی فهمیدی ۱۰ نفر دلشون برات تنگ شده بدون باز هم اولیش منم و اگر روزی فهمیدی هیچ كسی دلش برات تنگ نشده بدون من مرده ام
خیلی دلم برایت تنگ شده ، میدونی؟ خیلی ....
======================================
پ ن : نوشته شده به یاد دوست خوبم میلاد ، همانطور كه خودش خواست آپدیت كردم .
نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند 1385 و 08:03 ق.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در یکشنبه 13 اسفند 1385 و 08:03 ق.ظ
فراموشی .... :[از دفتر عشق , ]

مینویسم، شاعر نیستم...
چه دانم شعر چیست...
چه دانم کلمه بهره چیست...
مینویسم بی عقل
مینویسم با دل
مینویسم بی دغدغه،
بی سختی،
بی تکلف...
مینویسم با دل...
گفتم نرو پر پر میشم , گفتی میخوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم , گفتی میخوام تنها باشم
گفتم دلم , گفتی بسوز , گفتم یه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی میشه , گفتی هدر شد شب و روز
گفتم آخه داغون میشم , گفتی به من خوش میگذره
گفتم بیا چشمام به تو , گفتی آخه کی میخره
گفتم منو جنس میبینی , گفتی آره بی قیمتی
گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی
گفتم صدام میمیره باز , گفتی به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پیر شدم , گفتی که از تو سیر شدم
گفتم تمنا میکنم , گفتی میخوام خوردت کنم
گفتم بیا بشکن تنو , گفتی فراموش کن منو ....
گفتی فراموش کن منو .... گفتی فراموش کن منو ....
======================================
خداوند و همه فرشته های مهربانش نگهدارت باشد
نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن 1385 و 11:02 ق.ظ توسط کوشکولو
ویرایش شده در شنبه 14 بهمن 1385 و 08:02 ق.ظ
مطالب قبلـــــــی ...
◊ این است مادر . . ....-
◊ همیشه کسانى که . . ....-
◊ این انتخاب خودمان است . . ....-
◊ چطوری یه وبلاگ ایجاد كنید - طنز...-
◊ عمیق ترین درد . . ....-
◊ پایان . . . . . . . . ...-
◊ فراموش نکردم . . . ...-
◊ چرا چرا ؟؟؟؟؟؟...-
◊ زندگی خاکستریم . . . ....-
◊ وقتی بارون میزنه . . . . ....-
◊ خاتون عشق . . . . ....-
◊ همان بهتر که رفت...-
◊ یه دنیا گل واسه تنها خواهرم . . . ....-
◊ راز از من ..........-
◊ دو قضیه ............-